هیچوقت اهل این نبودم که بروم جلوی ملت را بگیرم بگویم با من دوست باشید،هیچوقت نتوانستم شروع کننده ی یک رابطه و یا حتی ادامه دهنده اش باشم،همیشه تلاش از طرف بقیه بوده،کلاس اول تقریبا دوست خاصی نداشتم،با چند تا از نخاله های کلاس سر یک میز مینشستم و با همان ها دمخور بودم،دخترک چاق تنهای خجالتی آسیب پذیری بودم که همه ازش سوءاستفاده می کردند، کلاس دوم که بودم که با سهیلا دوست شدم،یادم نمیاید چطور،از این دوستیها نبود که بروم لقمه ی نان و پنیرم را باهاش نصف کنم و بگویم بیا با هم دوست باشیم،از این دوستی ها بود که طی زمان شکل گرفته بود،به خاطر همین مبدأ مشخصی براش توی ذهنم نیست،به هرحال با سهیلا دوست شده بودم،کم حرف بود و از آن آدمها که کم توجه جلب میکرد،توی حیاط لی لی بازی می کردیم وتا یک مسیرهایی از راه خانه را باهم طی می کردیم،توی کلاس کنار هم مینشستیم و انقدر آدم خنثایی بود که کم ازش یادم مانده ولی آن موقع ها برام عزیز بود،تنها دوستم بود و تنها آدمی که توی دوستی باهاش احساس تضرر نمیکردم،تا کلاس چهارم همانطور تخمی،تخمی با هم دوست بودیم،کلاس چهارم که رفتیم کلاسهامان از هم جدا شد،او رفته بود کلاس خانم کاظمی من هم کلاس خانم احمدی بودم،چند روز اول که رفته بودیم کلاس چهارم دور و بر من پیداش نشد،من هم نرفتم دنبالش...یک هفته ای گذشت با یک دختر دیگری میدیدمش،مثل دوست پسرهای خیانت دیده ی بدبخت،تنها مینشستم توی کلاس و از پنجره به او که با آن دختره ی مقنعه نخودی میپلکید نگاه میکردم،خون خونم را میخورد و اشک توی چشم هام میجوشید...بلد نبودم چکار کنم،بلد نبودم بچزانمش،بلد نبودم برانمش،یک روز زیر درخت نارنج وسط حیاط مدرسه گیر آوردمش،بهش گفتم ازش متنفرم،بهش گفتم حق نداشت به دوستیمان خیانت کند،بهش گفتم دلم را شکسته و البته مطمئن نیستم التماس نکرده باشم که برگردد...

بعد اشک ها و مُفم را با سرآستینم پاک کردم و رفتم...

او هم من و حرفام را به یک ورش گرفت و دوستیمان تمام شد و اینطوری بود که من اولین شکست در روابطم را تجربه کردم...

منبع : لاطائلاتبزرگ شدن درد داشت(۲) منبع : لاطائلاتبزرگ شدن درد داشت(۲) منبع : لاطائلاتبزرگ شدن درد داشت(۲)
برچسب ها : کلاس ,دوست ,نبودم ,گفتم ,چهارم ,کلاس خانم ,کلاس چهارم ,سهیلا دوست